تبليغاتX


من تو را دوست داشتم

موندن

اندكي عاشقانه تر زير اين باران بمان
ابر را بوسيده ام تا بوسه بارانت كند . . .

 

andaki asheghane tar zire in baran beman , abr ra booside am ta boose baranat konad


 

نوشته شده توسط مریم در سه شنبه بیست و یکم خرداد 1387 ساعت 20:1 موضوع | لینک ثابت


 • وقتی زندگی چیز زیادی به شما نمی دهد، بخاطر این است كه شما چیز زیادی از آن نخواسته اید

 • در اندیشه آنچه كرده ای مباش، در اندیشه آنچه نكرده ای باش

 


 

نوشته شده توسط مریم در سه شنبه بیست و یکم خرداد 1387 ساعت 19:57 موضوع | لینک ثابت


به جورایی واقیعته

آفتاب به گیاهی حرارت می دهد كه سر از خاك بیرون آورده باشد


 

نوشته شده توسط مریم در سه شنبه بیست و یکم خرداد 1387 ساعت 19:52 موضوع | لینک ثابت


همین طوری

زماني كه انسانها به درختان مي رسند و با بي رحمي آن را قطع مي کنند و آن درختان به درون رودخانه ي جاري و روان مي افتد

*

*

 عجب شٌلپي ميكنه ها!! 


 

نوشته شده توسط مریم در سه شنبه بیست و یکم خرداد 1387 ساعت 19:49 موضوع | لینک ثابت


شرمندگی

سلام

تقربیا ۷ماهی نبودم و شرمنده همه دوستانی شدم که یهم سرزدن ولی من اپ نکرده یودم حالا که اومدم سعی می کنم اپ کنم


 

نوشته شده توسط مریم در سه شنبه بیست و یکم خرداد 1387 ساعت 19:48 موضوع | لینک ثابت


حرف دل

قلم برداشتم تا عشق و دنيا را معنا كنم

عشق و دنيايي كه هر لحظه اش خاطره ايست

به هر طرف نگريستم غمي ديدم

به هر جهت نگاه كردم غصه اي بود به بزرگي صخره !

دنيا بود ، غم بود ، عشق بود ، من بودم و قلم

قلم مي گريست و من اشك مي ريختم

قلم ناله مي كرد و من فرياد مي زدم

چه مي توان كرد ؟

قسم خوردم كه دنيا و غمهايش را فراموش كنم ولي نمي شد

دلم مي خواست قلم را بشكنم تا ديگر ننويسد

تا ديگر از سياهي قلم اثري نماند ، اما نتوانستم

چون قلم مرا شكست و اشكهايم را جاري كرد

باز سكوت كردم

باز هم با قلم ، غم عشق و زندگي را نوشتم

باز در سكوت تاريك خود ، اشك ريختم !

و در تاريكي شبهاي بي ستاره ي قلبم ، جان دادم

 


 

نوشته شده توسط مریم در جمعه دوم آذر 1386 ساعت 11:2 موضوع | لینک ثابت


کاش ندیده بودمت

سکوت چشمان تو مرا تا انتهای پاییز خواهد برد . آنجا که کلاغها با پرهای سیاه خود مرزی میان رنگ هامی کشند و انجا که رویاهایم را به دست باد سپردم تا نمیرند ، و سکوت چشمان تو تمام دنیای خیال انگیز من است که توبی رحمانه از من دریغ کردی . عبور از مرزخیالت را به انتظار پاییز مگذار چون من هنوز به انتظار چشمان تو نشسته ام نازنینم ، و این نجوا فقط برای توست مهربانم


 

نوشته شده توسط مریم در جمعه دوم آذر 1386 ساعت 10:59 موضوع | لینک ثابت


خاکستر

 

ديدم در آن کوير درختی غريب را
محروم از نوازش يک سنگ رهگذر
تنها نشسته....بی برگ و بار
زير نفسهای آفتاب..در التهاب
در انتظار قطره اي باران
در آرزوي آب...
ابري رسيد
چهره درخت از شعف شكفت
دلشاد گشت و گفت:
آي ابر
اي بشارت باران
آيا دل سياه تو از آه من بسوخت؟؟
غريد تير ابر
برقي جهيد و چوب آن درخت كهن بسوخت...
چون آن درخت سوختم در كوير

 


 

نوشته شده توسط مریم در جمعه دوم آذر 1386 ساعت 10:49 موضوع | لینک ثابت


شاید نه حتمااااااااااا


 

نوشته شده توسط مریم در سه شنبه بیست و دوم آبان 1386 ساعت 22:57 موضوع | لینک ثابت


همینطوری

 

ای کاش در میان نارنجی برگ هایی که با وزش باد پاییز به زمین می افتند محو می شدم و رهگذران از رویم عبور می کردند. آنگاه با تمام وجودم نام تو را صدا می زدم و فقط خاطره ای از یک نوای زیبا در ذهن هر رهگذر به جا می ماند.


 

نوشته شده توسط مریم در دوشنبه بیست و یکم آبان 1386 ساعت 18:39 موضوع | لینک ثابت


از وقتی که تورفتی ارزوهایم را دفن کردم

پس از رفتنت آرزوهايم را دفن خواهم کرد. دفتر خاطراتم را به آب خواهم انداخت و قاب عکس اتاقم را به پستوي زمان خواهم سپرد...نبودنت را باور خواهم کرد و اجازه ورود هيچ نگاهي را به رويا هايم نخواهم داد.اين را قول مي دهم


 

نوشته شده توسط مریم در دوشنبه بیست و یکم آبان 1386 ساعت 18:35 موضوع | لینک ثابت


قشنگه .......


 

نوشته شده توسط مریم در شنبه نوزدهم آبان 1386 ساعت 9:22 موضوع | لینک ثابت


یه جورایی همه عاشقند


 

نوشته شده توسط مریم در شنبه نوزدهم آبان 1386 ساعت 8:57 موضوع | لینک ثابت


تفکر

وقتی برگهای پاییزی را زیر پایت له می کنی به یاد داشته باش که روزی به تو نفس بخشیده بودند


 

نوشته شده توسط مریم در شنبه نوزدهم آبان 1386 ساعت 8:57 موضوع | لینک ثابت


تو بگذار....


 

نوشته شده توسط مریم در شنبه نوزدهم آبان 1386 ساعت 8:54 موضوع | لینک ثابت


دلتنگی

ای تمام انچه با من همراه شده اید تا این زندگی را با تمام سختی هایش تحمل کنم خسته شده ام می خواهم این دنیا را با تمام بدی هایش از ذهن خود محو کنم و خوبی هایش را به خاطر بسپارم و تجربه زندگی ام باشد تمام انچه ویران کرد دل را .

راه عشق شیوه جمع ماست ...خاکستر بی اتش تایید بر حرف ماست


 

نوشته شده توسط مریم در شنبه نوزدهم آبان 1386 ساعت 8:47 موضوع | لینک ثابت


حرف های دلم برای تو ای نازنیم

 حرفهای نا گفته ام برای تو

مرگ را برای سکوت رقم زدم تا به فریاد برسد ولی همان سکوت هم ساکت شد

قلمم عاشق شد

نمیدانم کدامشان خواب را از چشمان خفته ام ! ربوده

نورسفید لامپ مهتابی که سعی دارد رنگ رخسار من و هم اتاقی هایم را پریده تر

جلوه دهد

یا سرمایی که تامغز استخوانم رخنه کرده

یا فکر وخیالی که حتی یک دم رهایم نمیکند

فردا روز بزرگی است

برای من

برای تو

برای عشقمان

فردا که مرا درآن لباس سپید خواهی دید ..چه میکنی؟

فردا که چشمان درشت من بر حرکات تو تنگ خواهند شد

همه که رفتند ..تنها من می مانم و تو و سکوت

دوست دارم حرفهایت را بگویی..هرآنچه در صندوقچه دل پنهانش کرده بودی

قول میدهم درروشنای چشمانت ننگرم تا آسوده برزبان برانی حرفهای مگوی دلت را

میدانم برایم از دوست داشتن خواهی گفت....از عشق ....از.....

چه شیرین است به خواب رفتن

آن دم که لالایی اش ... نغمه های عاشقانه ای باشد که توبرایم میخوانی

صدای چکیدن قطره اب مرا از رویای تو بیرون میکشد

ان باریدن آغاز کرده و قطراتی چند از باران از درز شیشه شکسته

خودرا به داخل می افکنند تا خواب اشفته ما را اشفته تر سازند

میلرزم...هم از سرما .. هم از ترسی که درجانم ریشه دوانده

همیشه از تاریکی در هراس بودم

وامشب از این همه نور

از این چهره های سفید می ترسم

از خودم

از صورت رنگ پریده ای که چشمانش را بسته

مرز لبها و صورتش را تشخیص نمیدهم..هردو به رنگ بی رنگی گرویده اند

..اثری از آن چاله کوچک خنده ..بر چهره اش و برق شیطنت درچشمان خفته اش نمی

از روح عریانم که حجاب جسم به تن ندارد....از همه میترسم.

دلم میخواهد گریه کنم با صدای بلند

ولی میترسم

بیم آن دارم که همانند پیکر خفته برتخت مجاور ،

قندیل اشک برگوشه بوم بیرنگ صورتم ، نقاشی شود

یادت را به من بده

خاطره خوب فردا را.....تا از این کابوسهای مرگ آور!! درامان باشم

فردا که باردیگر خواهمت دید

مباد که لرزه بر شانه های مردانه ات مستولی گردد

مباد که اشک روشنای چشمانت را در خود بشوید

مباد که غم پرکشیدن پرستوی عشقت، پشتت را خمیده کرده باشد

برایم همچون همیشه استوار باش نه

مگرنه اینکه وعده کردیم که عشقمان جاودانه باشد

و نه محصور به حجم حقیراین دنیا...؟!

مگرنه اینکه من عشق حک شده برقلبم را درسینه خاک دفن میکنم

درکنارخودم..... تا دست هیچ نامحرمی بدان نرسد..؟!

غم به خانه مهربان دلت مهمان نکن عزیزکم

که دستان محرم خاک ، پیکر مرا در آغوش میکشد

بوی بهار درفضا پیچیده

ولی به حساب ثانیه هایی که من نگاه داشته ام باید خزان باشد وبرگریزان ..!!؟؟

در رگهای خشکیده ام ، خون زندگی می جوشد

و پلک سنگینم برآن است تا چشمان خفته ام را به دیدن وادارکند..!

مراچه شده؟

این حس زندگی چیست که تاعمق وجودم جاریست؟؟!!

ت دارم بیشتر از دیروز...وکمتر از فردا...برای همیشه

آری این صدای توست

صدای تو که پس از این همه سال به دیدارم شتافته ای ...وباآمدنت

بهار را به رخ پاییز کشیده ای

ینه ای میخواهم

مرافرصتی کوتاه بده تا دستی بر چهره خاک گرفته ام بکشم و

شانه ای برگیسوان پوسیده ام

دوست دارم همچون روزهای خوب دور

" زیباترین فرشته خدا بر روی زمین "

باشم برای تو

یادت هست که مرا به این نام میخواندی؟

لبان بسته ام را به سختی می گشایم تا عزیزترینم را به نام بخوانم

. که ناگهان

صدای غیر

صوت نامحرمی

خلوت عاشقانه مان را

میشکند

خدای من

نه خدایا

بگو که چشمانم دردیدن راه خطا می پیمایند

بگو که در نتیجه سالها ندیدن..هنوزهم دیدن برایشان دشواراست

بگو انچه که از پس این تل خاک وآن سنگ می بینم کذب محض است..

بگو که دستان آن دختر زیبا رو ی دردست تونیست

وچشمانش در نگاه مهربان تو گره نخورده اند

بگو

گو که نغمه های عاشقانه ات را برای او سرنداده بودی

بگو که برای دیدار من دراین کنج دلگیر دنیا فرود آمده ای

نه برای دیدار از پدر دخترکی که حلقه دستانتان درهم تنگ تر میشود

نفسم درسینه حبس شده

نگاهت بر نوشته سنگ مزارم مات مانده

حال دانستی که بربام خانه چه کسی نشسته ای

قلبم به درد می آید

آری اندوهگینم

اندوهناک ازاین که نیستم ...تا دراین ثانیه شوم ، شانه هایم پناه اشکهای

زلالت باشند

تا همچو گذشته ،

همراهیم

مرهمی باشد بر زخمهای دل مهربانت

روی از نامم که بر سنگ حک شده برمیگردانی و

شانه بالا می اندازی که

یعنی مهم نیست

و باز لبخند دل انگیزت را به چشمان مشتاق عشق تازه ات هدیه میدهی

چه ساده دل بودم که می اندیشیدم بیماریحاصل از اندوه پرکشیدن من

مجال حضور را از توگرفت که نتوانستی نگاههای خیست را

به زمان خاکسپاری بدرقه راهم کنی

تومیروی و من می میرم

امید دیدار تو که این سالها مرا به زنده ماندن وا میداشت

در دم به یاس وسرخوردگیی تلخ بدل میشود

و من تسلیم بوسه شیرین فرشته مرگ میشوم

صدای گامهایت از دورشدنت خبر میدهند

چه بیرحم بودی..ومن چه ساده..... دل درگرو مهر نداشته ات گذارده بودم

انقدر حقیربودم برایت که حتی به فاتحه ای یادم را زنده نکردی

آنقدر بی مقدار که حرمت عشق یکسویه مان را

با به رخ کشیدن حضور "غیر" شکستی

ومن اکنون... پس از سالها

میترسم از تاریکی خانه ای که نامم بر آن نقش بسته

کور سوی امید به دیدار محبومبم به خاموشی گراییده و

سراسر وجودم را سیاهی مرگ فراگرفته

دستانم را به سمت آسمان دراز میکنم

دراز که نه

سقف کوتاه خانه ام حتی مجال این را از من گرفته

ازخدا زندگی طلب میکنم

فرصتی دوباره برای زندگی کردن

و عاشق نبودن


 

نوشته شده توسط مریم در شنبه نوزدهم آبان 1386 ساعت 8:43 موضوع | لینک ثابت


تو

من از اشک ندامت مي گريزم       

                                                  پس از او با نبودن مي ستيزم
نگاهش بي وفايي کرد با من 

                                                      دلش قصد جدايي کرد با من
مني که رنگ شب را ميشناسم

                                              من از شب از سياهي مي هراسم
نگاهش رمزمستي بود درمن 

                                                  سخنهايش ز هستي بود با من
حضورش مايه ي آرامشم بود 

                                                    نگاه خسته ي او خواهشم بود

کسي که عشق را درقلب من کاشت

                                                     زبان با ما و دل با ديگري داشت


 

نوشته شده توسط مریم در پنجشنبه هفدهم آبان 1386 ساعت 13:25 موضوع | لینک ثابت



 

نوشته شده توسط مریم در چهارشنبه شانزدهم آبان 1386 ساعت 12:27 موضوع | لینک ثابت


ارزووووووووو

من به زيبايي چشمان تو

 غمگين ماندم وبه اندازه هر برق نگاهت

به نگاهي نگران

 تو به اندازه تنهايي من شاد بمان


 

نوشته شده توسط مریم در چهارشنبه شانزدهم آبان 1386 ساعت 10:8 موضوع | لینک ثابت


نیستی که ببینی.......


 

نوشته شده توسط مریم در شنبه دوازدهم آبان 1386 ساعت 10:44 موضوع | لینک ثابت


شادی فراموش شده

من در حصار ثانیه های بی کسی غرقم و تو تنها نوری هستی که بر پیکره ی تاریک من می تابی تو ای شادی فراموش شده که رفتنت میله های زندان من است و نبودنت همه پنجره ها را برایم رو به دیوار نیستی ها باز می کند بی تو می نشینم در غم تنهای ماه و زوال آرزوهای خود را می بینم ای همه ی زندگیم ای عشق دیرینم و ای ثانیه های خوشرنگ بودنم بی تو من خاموش و ساکت در انتهای زندان نموری در برجک قصر های داستان های اساطیری در مرگ نابهنگام قهرمانا ن حماسی من آخرین ثانیه های تلاقی نگاه لیلی و مجنون من بی تو خاموش ترین لحظه ی ظهور ستاره بر صفحه گیتی ام با من بمان تا میله های قفس تن در میان سکوت تنهایی بشکند بامن بمان و نور عشقت را چون خورشید عالم تاب بر وجود بی نورم بباران تا سردی این سالهای بی کسی از جان خسته ام رخت بر بندد با من بمان تا من ترانه ای شوم در میان سکوت دیوار و پنجره تا من آغوش گرمی گردم برای هزاران بارآواز حنجره با من بمان ای آخرین نقطه دید من در میان تب دیوار و سکوت و میله های سرد بیمار با من بمان که بی تو خیره می مانم تا ابد بر تن پوش زوال گرفته خاموشی با من بمان که تو نها نگاه منی به لحظه لحظه زندگی بامن با عشق من و در کنار من بمان ای شادی فراموش شده با من بمان..........................


 

نوشته شده توسط مریم در شنبه دوازدهم آبان 1386 ساعت 10:40 موضوع | لینک ثابت



 

نوشته شده توسط مریم در شنبه دوازدهم آبان 1386 ساعت 10:38 موضوع | لینک ثابت


گرد فراموشی

دل بیچاره گاهی چنان تنها و غمگین در کنج خلوت خویش بی اختیار غم هارا در بر میگیرد که نگاه مات و حیران هم نمیتواند این همه رنج و غربت را حتی در خواب نازک برگهای لرزان پائیزی درک کند .

گاه چنان تنها و وحشت زده از خواب می پریم که تا سالها حقایق را فراموش می کنیم و در خیالی که در ذهن مشوش خود داریم باقی می مانیم و انزوای خاموش نور روشن زندگی در خاموش ترین زوایای امیدمان کم سو می گردد.

آه که یاد ما در خاطر دوستان چقدر زود گرد فراموشی میگیرید . روزی می رسد که دیگر کسی یاد ی از ما نمی کند و ما در خاطر مردگانی زنده ایم بی آنکه از مرگ خویش مطلع باشیم.


 

نوشته شده توسط مریم در شنبه دوازدهم آبان 1386 ساعت 10:36 موضوع | لینک ثابت


احتیاط شرط عقله


 

نوشته شده توسط مریم در شنبه دوازدهم آبان 1386 ساعت 10:34 موضوع | لینک ثابت


هیچ چیز نمی خوام فقط.........

دنیا.... از بیکران وجودت هیچ نمی خواهم

هیچ.....

فقط گوشه ای خالی از حضور آدمیان به من ببخش !

بگذار تادراین کنج تنهایی ، پیکر زخم خورده ام را با اشک غسل دهم ..

بگذار خود مرهمی بر زخمهایم نهم

خود تیمار دار خویش باشم

بی هیچ هراسی از دستی نامرد که از آستین دوستی برآید و چهره ام را با ناخن خیانت

بخراشد

میخواهم تنها برای یک بار آسوده چشمان بی اعتمادم را بر هم نهم

دوست میدارم سربر بالش دستانم بنهم

ازتو هیچ رویایی نمیخواهم ...بگذار رنگ خوابهایم نیز فقط سیاهی باشد وتنهایی

دیگر ازینهمه رنگ خسته ام ..

حتی در پس سفیدی نیز به سیاهی رسیدم !!

سایه ام را با خود نخواهم برد

حتی نامش لرزه بر اندامم می افکند.....

واویی را به خاطرم می آورد که میگفت

سایه ام خواهد بود

حتی زمانی که افتاب نباشد !!!!

وروزی سیاهی این سایه مرادرخویش فروبرد

روزی که مرادر شهرسایه ها تنها رها کرد و ازجنس نور شد

درست زمانی که فقط سایه دیدن را به من آموخته بود

من از لطافت سایه

ازهمراهی وازسکوت سایه هم بیزارشدم ...

دستان زودباورم نور را به آشنایی طلبیدند

واو ازجنس نور چشمانم را روشنی بخشید ...

آنچنان در روشنای وجودش گم گشتم که وقتی در ظلمت تنهایی رهایم ساخت

هنوز چشمانم به دیدن سیاهی عادت نکرده بود

......

وقتی عطر وجودش را در گلی خوشرنگ به نظاره نشستم وسرمست گشتم

بیدرنگ خار خیانت را برچشمانم نشاند تا بازهم سیاهی میهمان چشمان زودباورم باشد....

دیگر از جنس سیاهی ام ...

از رنگ شب..

گوشه ای دنج از دنیا میخواهم

ازمن دوری کنید که جز خیانت نمیدانم

وجزسیاهی رنگی نمی شناسم

وجواب دوستی هارا با دشنه نامردی ودشمنی پاسخ خواهم داد !

......................

نه دنیا ..این کنج خلوت را از من بازستان !!

ومرا به گورخویش رهنمون باش

میخواهم همینگونه ساده بمیرم ...

سیاه باشم ولی خائن نه !

..هرگز !


 

نوشته شده توسط مریم در جمعه یازدهم آبان 1386 ساعت 19:40 موضوع | لینک ثابت


مناجات بهاری

وقتی که آمدن بهار مژده سبز شدن درخت های خشکیده رو می دهد و کوهستان با نسیم

دوباره بهار سبز و

خاطره انگیز می شود , چطور می توان از تو غافل بود؟ وقتی که برف روی قله های بلند

کم کم آب میشود

وسرازیر می گردد و گنجشکها نغمه ی شادی سر می دهند و چلچله ها از کوچ پائیزشان به

خانه هایشان

باز می گردند , چگونه می شود تو رو یاد نکرد ؟ وقتی که این همه لطف و زیبایی رو می

بینیم چگونه می

توان تو را فراموش کنیم ؟ چگونه می شود این کوههای بلند و سر به فلک کشیده که هر

فصلی از سال را

به یک رنگ قبا می پوشند دید و تو رو از خاطر برد . این نظم شگفت انگیز و بدایع بی

نظیر را دید و به

عظمت و جاه و جلال تو از عمق وجود اعتراف نکرد ؟ باران لطیف تو را دید و یاد از

بصیرت وعلمت نکرد ؟

این همه موسیقی دل انگیز را شنید و در حسرت سماع روحانی بهشت نسوخت ؟ این دل عاشق

را داشت و

به عشق این همه خوبی و صفای تو حیران و سر گشته نشد ؟ خدای ما رو دمی به خودمان وا

مگذار که

رسم بندگی تو را فراموش می کنیم .ای کاش اندکی اندیشه در نظام هستی کنیم و به یاد

امانتی که در

دل داریم , باشیم و به یاد مقام ازلی مان بیفتیم که این هم آدم چند گونه همه

جانشین خدای بزرگند , اما

دریغ !!! همه روزی به آنجا می رسیم که دیگر ما هستیم و دادگاه عدالت موشکافانه و

باریک بینانه تو .

آنجا که آدمی در محشر موعود نا خودآگاه یاد بهار می افتد که چگونه شاخساران خشک

سبز جامه می

گشتند و برگهای نو چهره استخوانیشان را لطیف و زیبا می گرداندند .براستی آیا انسان

شایسته ی این همه

بذل و کرم هست ؟ انسانی که اغلب به غفلت وقت می گذارد . انسانی که سالهاست در

بیراهه ها گام بر می

دارد . اما نادان از حکمت تو سوی تو خواهیم آمد . تو که انسان را خلق کردی تا عاشق

شود وعشق

بورزد . تو که انسان را از حضیض خاک به عزت و بزرگی افلاک رساندی .غافل از این

همه نعمت تو

گمراه و پریشان به امید لطف همیشگی ات بر چشم پوشی از غفلت دیرینمان سوی تو می

آییم و بهترین

بندگانت را شافع خود قرار می دهیم و بر تو توکل می کنیم که صورتی و سیرتی غیر از

این همچنان راه

گمراهی و بیراهه است .


 

نوشته شده توسط مریم در جمعه سی ام شهریور 1386 ساعت 14:26 موضوع | لینک ثابت


حرف دل..........

دوستان شرح پریشانی من گوش کنید

داستان غم پنهانی من گوش کنید

قصه بی سر و سامانی من گوش کنید

گفت وگوی من و حیرانی من گوش کنید

شرح این آتش جان سوز نگفتن تا کی

سوختم سوختم این راز نهفتن تا کی

روزگاری من و دل ساکن کویی بودیم

ساکن کوی بت عربده‌جویی بودیم

عقل و دین باخته ، دیوانه‌ی رویی بودیم

بسته‌ی سلسله‌ی سلسله مویی بودیم

کس در آن سلسله غیر از من و دل بند نبود

یک گرفتار از این جمله که هستند نبود

نرگس غمزه زنش این همه بیمار نداشت

سنبل پرشکنش هیچ گرفتار نداشت

این همه مشتری و گرمی بازار نداشت

یوسفی بود ولی هیچ خریدار نداشت

اول آن کس که خریدار شدش من بودم

باعث گرمی بازار شدش من بودم

عشق من شد سبب خوبی و رعنایی او

داد رسوایی من شهرت زیبایی او

بس که دادم همه جا شرح دل آرایی او

شهر پر گشت زغوغای تماشایی او

این زمان عاشق سرگشته ، فراوان دارد

کی سر برگ من بی سرو سامان دارد

چاره اینست و ندارم به از این رای دگر

که دهم جای دگر دل به دل‌آرای دگر

چشم خود فرش کنم زیر کف پای دگر

بر کف پای دگر بوسه زنم جای دگر

بعد از این رای من اینست و همین خواهد بود

من بر این هستم و البته چنین خواهد بود

پیش او یار نو و یار کهن هر دو یکی‌ست

حرمت مدعی و حرمت من هردو یکی‌ست

قول زاغ و غزل مرغ چمن هر دویکی‌ست

نغمه‌ی بلبل و غوغای زغن هر دو یکی‌ست

این ندانسته که قدر همه یکسان نبود

زاغ را مرتبه مرغ خوش الحان نبود

چون چنین است پی کار دگر باشم به

چند روزی پی دلدار دگر باشم به

عندلیب گل رخسار دگر باشم به

مرغ خوش نغمه‌ی گلزار دگر باشم به

نوگلی کو که شوم بلبل دستان سازش

سازم از تازه جوانان چمن ممتازش

آن که بر جانم از او دم به دم آزاری هست

می‌توان یافت که بر دل ز منش یاری هست

از من و بندگی من اگر اشعاری هست

بفروشد که به هر گوشه خریداری هست

به وفاداری من نیست در این شهر کسی

بنده‌ای همچو مرا هست خریدار بسی

مدتی در ره عشق تو دویدیم بس است

راه سد بادیه‌ی درد بریدیم بس است

قدم از راه طلب باز کشیدیم بس است

اول و آخر این مرحله دیدیم بس است

بعد از این ما و سرکوی دل‌آرای دگر

با غزالی به غزلخوانی و غوغایی دیگر


 

نوشته شده توسط مریم در جمعه سی ام شهریور 1386 ساعت 14:25 موضوع | لینک ثابت


ان روز .................

من آنروز که در بند توام آزادم

اینجا من هستم و سکوتی محض

سکوتی شکسته و در هم بخاطر هر روز ندیدن تو

اینجا من هستم ِ تهی از زندگی و روزمره گی

خالی تر از همیشه ِ با کلافی در هم و پیچ در پیچ

معنی سکوت را با چشمانم برایت بارها فرستاده ام

اینجا من هستم و سازی مبهم

اینجا من مانده ام تنها در پس اندوه صدای کهنه سازم

من هستم و گلی پر پر شده از عشقی کور

من هستم و یکرنگی شکسته ام

اینجا در شهری دور من مانده ام و انتظار هر لحظه که میایی

در شهری خاک گرفته و غروبی دلتنگ

که سینه ام را هر آن میدردد

اینجا من مانده ام و سرمایی که استخوانم را داغان کرده است

من هستم سیمای شکسته تر از همیشه

اینجا من هستم و خیال همیشگی چشمان مشکی ات ....................


 

نوشته شده توسط مریم در جمعه سی ام شهریور 1386 ساعت 14:23 موضوع | لینک ثابت


تو در من آن تب گرمي كه آبم ميكند كم كم, نگاهت نيز چون مستي خرابم ميكند كم كم, منم آن كهنه ديواري به جا از قلعه هاي سنگ كه باد و آفتاب آخر خرابم ميكند كم كم


 

نوشته شده توسط مریم در جمعه سی ام شهریور 1386 ساعت 14:20 موضوع | لینک ثابت